﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>درس گفتار</title>
    <description>physical's description</description>
    <link>http://physical.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>فاطمه جوهر</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 03 Aug 2011 12:11:43 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>آزمایش</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #3366ff;"&gt;یک آزمایش ساده و جالب&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;اگر از شما بخواهند یک تخم مرغ واقعی را بدون شکسته شدن پوسته&amp;shy;ی آن، در یک بطری &lt;span style="font-size: small;"&gt;قرار دهید که دهانه ای کوچکتر از قطر تخم مرغ دارد چه پاسخی خواهید داد؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بله، پاسخ در ظاهر &lt;span style="color: #ff6600;"&gt;منفی&lt;/span&gt; است. اما با کمک یک عمل ساده چنین کاری امکان پذیر خواهد بود. کافی است تخم مرغ را برای مدتی در حدود سه روز متوالی درون سرکه معمولی قرار دهید. بگونه ای که سرکه تمام سطح آن را بپوشاند. در این مدت پوست تخم مرغ به خاطر جنس آهکی آن نرم خواهد شد و در مقابل وارد شدن نیرو تغییر شکل جالب را خواهد داشت. اما فشار آوردن به تخم مرغ ممکن است باعث شکستن آشود. پس برای وارد کردن تخم مرغ به درون بطری باید نیروی یکنواختی به آن وارد ساخت. کافی است پنبه ای را به الکل آغشته کرده و آتش بزنیم و درون بطری قرار دهیم. حال تخم مرغ را روی بطری قرار میدهیم. با توجه به وجود شعله ی درون بطری، هوا به سرعت می سوزد و فشار هوای داخل بطری کم می شود. به این ترتیب تخم مرغ به آرامی درون بطری قرار می گیرد.پس از مدتی پوسته ی تخم مرغ به حالت عادی بر میگردد و اکنون شما تخم مرغی دارید که با پوسته ای شکننده درون بطری قرار گرفته است!!!&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://www.3noqte.com/main/images/stories/mirshafiee/egg.jpg" alt="" width="128" height="125" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://physical.persianblog.ir/post/4</link>
      <author>فاطمه جوهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=469717&amp;postID=7431918</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-469717.post-7431918</guid>
      <pubDate>Wed, 03 Aug 2011 12:11:43 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>علم و زندگی روزمره</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;استفن هاوکینگ:&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #0000ff;"&gt;&lt;strong&gt;سعی می کنم به بیماری ام فکر نکنم&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;"اغلب مردم از من سوال می کنند که با (ای ال اس)چگونه سر میکنم. پاسخ من طولانی نیست، سعی میکنم تا جایی که امکان داشته باشد زندگی طبیعی داشته باشم ودر مورد بیماری ام فکر نکنم و به چیزهایی که باعث می شوند کارهای مردم عادی را نتوانم انجام دهم فکر نکنم. وقتی فهمیدم بیماری نورون حرکتی دارم، شوک بزرگی را تحمل کردم. در زمان کودکی من در بازی های &amp;nbsp;با توپ خوب نبودم و دست خطم باعث ناامیدی آموزگارانم می شد به همین خاطر به ورزش و&amp;nbsp;فعالیتهای &amp;nbsp;فیزیکی اهمیت نمی دادم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تنها در رقابتهای قایقرانی کالج شرکت میکردم. در سال سومی که در آکفسورد بودم احساس میکردم حرکاتم زمخت شده و دوبار بدون &amp;nbsp;دلیل مشخصی زمین خوردم. ولی تا سال بعد که به کمبریج رفتم و پدرم متوجه قضیه شد، اهمیتی ندادم. پدرم مرا پیش پژشک خانواده برد. وی مرا به یک متخصص ارجاع داد و مدت کوتاهی بعد از بیست و یکمین سال تولدم برای انجام آزمایش های تشخیصی به بیمارستان رفتم. در دو هفته ای که در بیمارستان بودم آزمایش های زیادی روی من انجام شد. آنها از عضلات بازویم نمونه برداشتند، &amp;nbsp;به من الکترود وصل کردند و ماده حاجب به درون ستون فقراتم تزریق کردندو جریان آن را با اشعه ی ایکس مشاهده کردند. بعد از همه ی این ها پژشکان درباره ی اینکه چه بیماری ای دارم چیزی به من نگفتند، فقط گفتند ام اس ندارم و یک مورد غیر معمول هستم. پزشکان در حالی که میدانستند ویتامین تاثیری زیادی روی بیماری ام ندارد به من ویتامین تزویج کردند. تصوری که من داشتم این بود که مبتلا به یک بیماری غیر قابل علاج هستم که طی چند سال مرا از پا در خواهد آورد. در آن زمان دید خوبی به بیمار ام نداشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;در زمان بستری، پسری که در تخت روبرویم بستری شده بود به علت سرطان خون فوت کرد. نمی دانستم که بر من چه خواهد رفت و بیماری ام با چه سرعتی پیشرفت خواهد کرد. پزشکان به من گفتند که به کمبریج برگردم و به تحقیقاتم در مورد نسبیت عام و کیهان شناسی ادامه دهم. در بازگشت به کمبریج در کارهایم پیشرفت خوبی نداشتم شاید به علت اینکه در آن زمان زمینه ریاضیاتم خوب نبود، شاید هم به علت اینکه فکر میکردم آنقدر زنده نخواهم بود که بتوانم دکترای خود را بگیرم. تا حدودی یک شخصیت تراژدی پیدا کرده بودم. زیاد به (واگنر) گوش میکردم ولی مقالت مجلاتی که می گویند در آن زمان در نوشیدن افراط میکردم، صرفاً بزرگنمایی وضعیت ان زمانم است.واقعیت این است که یکی از مجله ها مطلبی در این زمینه نوشته بود و بقیه مجله ها این داستان را کپی کرده بودند. مطالبی که به دفعات چاپ شوند گاه واقعاً حقیقی بنظر میرسند.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رویاهایم در آن زمان آشفته بودند.تصوری که از خودم داشتم تصوری از یک محکوم به اعدام بود. بعد از اینکه از بیمارستان مرخص &amp;nbsp;شدم ناگهان به فکر فرو رفتم که اگر محکوم به مرگ باشم و مجازات مرگم به تعویق انداخته شود، چه کارهای ارزنده ای وجود دارد که می توانم انجام دهم. رویای دیگری که داشتم این بود که در عمر باقیمانده خود را برای دیگران فداکاری کنم و بعد از انجام این کارها مرگ یک چیز خوب خواهد بود. با شگفتی من دریافتم که من از زندگی بیش از زمانی که به بیماری ام پی نبرده بودم، لذت می برم. از آن زمان در تحقیقاتم پیشرفت کردم و با دختری که قبل از زمان تشخیص بیمار ام آشنا شده بودم، نامزد شدم. این نامزدی زندگی ام را تغییر داد و میلی برای زندگی به من داد، ولی به معنی این بود که باید کاری پیدا کنم تا بتوانم ازدواج کنم. من موفق شدم بورس تحقیقاتی را بدست بیاورم و چند ماه بعد با نامزدم ازدواج کردم. خوش شانس بودم که در فیزیک نظری تحصیل میکردم چون تنها جایی بود که بیماری ام که معلولیت محسوب نمی شد. در همان زمانی که بیماری ام پیشرفت میکرد، بر شهرت من در فیزیک افزوده می شد. این موضوع باعث می شد موقعیت هایی برای من ایجاد شود که کارم منحصر به تحقیق شود و مجبور به سخنرانی و تدریس نشوم."&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/e/eb/Stephen_Hawking.StarChild.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;منبع : روزنامه شرق پنج شنبه 16 دی 1389&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://physical.persianblog.ir/post/3</link>
      <author>فاطمه جوهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=469717&amp;postID=7416612</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-469717.post-7416612</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Aug 2011 10:54:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آغاز</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شوق پرواز با تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بال پرواز با من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شوق گفتن با من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شعر آغاز با تو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://physical.persianblog.ir/post/2</link>
      <author>فاطمه جوهر</author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=469717&amp;postID=7407955</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-469717.post-7407955</guid>
      <pubDate>Sun, 31 Jul 2011 08:57:04 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
