علم و زندگی روزمره

استفن هاوکینگ:

سعی می کنم به بیماری ام فکر نکنم

"اغلب مردم از من سوال می کنند که با (ای ال اس)چگونه سر میکنم. پاسخ من طولانی نیست، سعی میکنم تا جایی که امکان داشته باشد زندگی طبیعی داشته باشم ودر مورد بیماری ام فکر نکنم و به چیزهایی که باعث می شوند کارهای مردم عادی را نتوانم انجام دهم فکر نکنم. وقتی فهمیدم بیماری نورون حرکتی دارم، شوک بزرگی را تحمل کردم. در زمان کودکی من در بازی های  با توپ خوب نبودم و دست خطم باعث ناامیدی آموزگارانم می شد به همین خاطر به ورزش و فعالیتهای  فیزیکی اهمیت نمی دادم.

تنها در رقابتهای قایقرانی کالج شرکت میکردم. در سال سومی که در آکفسورد بودم احساس میکردم حرکاتم زمخت شده و دوبار بدون  دلیل مشخصی زمین خوردم. ولی تا سال بعد که به کمبریج رفتم و پدرم متوجه قضیه شد، اهمیتی ندادم. پدرم مرا پیش پژشک خانواده برد. وی مرا به یک متخصص ارجاع داد و مدت کوتاهی بعد از بیست و یکمین سال تولدم برای انجام آزمایش های تشخیصی به بیمارستان رفتم. در دو هفته ای که در بیمارستان بودم آزمایش های زیادی روی من انجام شد. آنها از عضلات بازویم نمونه برداشتند،  به من الکترود وصل کردند و ماده حاجب به درون ستون فقراتم تزریق کردندو جریان آن را با اشعه ی ایکس مشاهده کردند. بعد از همه ی این ها پژشکان درباره ی اینکه چه بیماری ای دارم چیزی به من نگفتند، فقط گفتند ام اس ندارم و یک مورد غیر معمول هستم. پزشکان در حالی که میدانستند ویتامین تاثیری زیادی روی بیماری ام ندارد به من ویتامین تزویج کردند. تصوری که من داشتم این بود که مبتلا به یک بیماری غیر قابل علاج هستم که طی چند سال مرا از پا در خواهد آورد. در آن زمان دید خوبی به بیمار ام نداشتم.

در زمان بستری، پسری که در تخت روبرویم بستری شده بود به علت سرطان خون فوت کرد. نمی دانستم که بر من چه خواهد رفت و بیماری ام با چه سرعتی پیشرفت خواهد کرد. پزشکان به من گفتند که به کمبریج برگردم و به تحقیقاتم در مورد نسبیت عام و کیهان شناسی ادامه دهم. در بازگشت به کمبریج در کارهایم پیشرفت خوبی نداشتم شاید به علت اینکه در آن زمان زمینه ریاضیاتم خوب نبود، شاید هم به علت اینکه فکر میکردم آنقدر زنده نخواهم بود که بتوانم دکترای خود را بگیرم. تا حدودی یک شخصیت تراژدی پیدا کرده بودم. زیاد به (واگنر) گوش میکردم ولی مقالت مجلاتی که می گویند در آن زمان در نوشیدن افراط میکردم، صرفاً بزرگنمایی وضعیت ان زمانم است.واقعیت این است که یکی از مجله ها مطلبی در این زمینه نوشته بود و بقیه مجله ها این داستان را کپی کرده بودند. مطالبی که به دفعات چاپ شوند گاه واقعاً حقیقی بنظر میرسند.

رویاهایم در آن زمان آشفته بودند.تصوری که از خودم داشتم تصوری از یک محکوم به اعدام بود. بعد از اینکه از بیمارستان مرخص  شدم ناگهان به فکر فرو رفتم که اگر محکوم به مرگ باشم و مجازات مرگم به تعویق انداخته شود، چه کارهای ارزنده ای وجود دارد که می توانم انجام دهم. رویای دیگری که داشتم این بود که در عمر باقیمانده خود را برای دیگران فداکاری کنم و بعد از انجام این کارها مرگ یک چیز خوب خواهد بود. با شگفتی من دریافتم که من از زندگی بیش از زمانی که به بیماری ام پی نبرده بودم، لذت می برم. از آن زمان در تحقیقاتم پیشرفت کردم و با دختری که قبل از زمان تشخیص بیمار ام آشنا شده بودم، نامزد شدم. این نامزدی زندگی ام را تغییر داد و میلی برای زندگی به من داد، ولی به معنی این بود که باید کاری پیدا کنم تا بتوانم ازدواج کنم. من موفق شدم بورس تحقیقاتی را بدست بیاورم و چند ماه بعد با نامزدم ازدواج کردم. خوش شانس بودم که در فیزیک نظری تحصیل میکردم چون تنها جایی بود که بیماری ام که معلولیت محسوب نمی شد. در همان زمانی که بیماری ام پیشرفت میکرد، بر شهرت من در فیزیک افزوده می شد. این موضوع باعث می شد موقعیت هایی برای من ایجاد شود که کارم منحصر به تحقیق شود و مجبور به سخنرانی و تدریس نشوم."

منبع : روزنامه شرق پنج شنبه 16 دی 1389

/ 2 نظر / 27 بازدید
ماشا

سلام دوست من. وبلاگت را خواندم و لذت بردم. به دیدارم بیا و وبلاگم را بخوان و نظرت را بنویس. منتظرت هستم.

Hossein Sarfaraz

فيزيكدان هم أرباب طبيعت است و هم برده ان. راه رسيدن به ايده ها و أرمان هايت از دل همين طبيعت مي كذرد، اما طبيعت هزار رنك دارد و هميشه سرسخت مي نمايد... كوشش هاوكينك بعنوان يك فيزيكدان ستودني است، شما هم راه مناسبي انتخاب كرده ايد، راهي البته دشوار